مي آيم
اينجا،
اين
حرف ها را مي نويسم.
اين
حرفها زياد شده اند.
اين
روزها ، با اين حرف هاي زياد خسته ات کرده ام.
و
انگار براي روزهاي پيش رو، براي حرفهاي بي انتهاي پيش رو، گوش شنوايي نخواهي بود.
اما،
تو،
باز هم
به اينجا بيا،
و اين
حرف هاي زياد تکراري مرا بشنو،
و باز حرفهاي
بي شماري را به من بياموز تا در سحرگاهي ديگر، در شامگاهي ديگر،
با تو بگويم.
و به من
بفهمان که همه ي اين حرف ها بهانه ايست. براي با تو بودن. براي به ياد تو بودن.
با من بگو،
اين حرف ها را.
که فقط
براي تو اند.
که فقط
حرف هاي دل تنگي اند.
که فقط
آمده اند اينجا از دهان من، از دست هاي من، از قلب من، با تو بگويند.
با
تو، از تو تشکر کنند!
خدا
حفظ ات کند.
الحق
که خداوند مهرباني هستي.
+ نوشته شده در
90/06/15ساعت 18:57  توسط علی فیاض
|
به سوي تو مي آيم.
با كاغذي سفيد.
و خودكاري آماده.
تا از تو بنويسم.
از تو بگويم.
از تو همه چيز را بفهمم. و آغاز كنم.
چرا كه تمام شده ام من.
چرا كه درياهاي اشكم و چشمه ساران گريه ام و آسمان هاي ابري گلوگاهم،
همه فرو نشسته اند.
همه خشكيده اند در برابرت.
كه مصيبتي لاينقطع در چهره ات فرياد مي زند.
و زاري ها ،
دست ها و صورتت را خراش داده اند.
كلوني همه ي درد هاي نا تصور من!
دريا هاي طوفاني همه ي حرف هاي ناگفته ام!
مرا ببر!
Saturday. Home
1388.05.24
15:48
+ نوشته شده در
90/05/09ساعت 18:58  توسط علی فیاض
|
عاشقانه يعني با صداقت، يعني صادقانه با يك چيز ديگر،
عاشقانه يعني عارفانه، و يك چيز ديگر هم،
عاشقانه يعني اشك افشان و يك چيز ديگر،
عاشقانه يعني گذشته از حد جنون حتي، و باز يك چيز ديگر هم،
عاشقانه يعني در انتها،
حتي اگر انتها، انتهاي همين كوچه ي بي انتهاي هميشگي باشد،
و باز هم، با يك چيز ديگر،
عاشقانه يعني عين واقعيت، عين حقيقت ، عين زيبايي،
يعني عاقلانه ترين دليل براي همه چيز و يك چيز ديگر!
عشق را ، همواره حكايت ديگري هست،
و عاشقانه يعني تمام اينها، و تمام چيزهاي ديگر!
تمام آن چيزهايي كه شور و شرار عشق را برمي انگيزند،
و تمام آن هياهوها و غوغاهايي كه در عشق هست ،
و باز هم چيزهايي ديگر!
عاشقانه يعني اين ابهام براي من ،
كه براي بردن نام تو ، دچارش مي شوم،
عاشقانه يعني اين حالت كه هميشه در آن ، به تو گفته ام كه
چقدر دوستت دارم.
عاشقانه يعني اين قدر وسيع، اين قدر گسترده ، اين قدر پر
خواهش و عميق!
و خيلي بيشتر از اين حرف ها!
و براي همين به تو گفته ام و مي گويم :
عاشقانه دوستت دارم!!

Tuesday. Office
1388.6.31
01:12
+ نوشته شده در
90/03/04ساعت 18:58  توسط علی فیاض
|
قبض آب.... فاکتور جریمه.... گلدانی که آبش باید داد.... و تو که می نشینی کنار پنجره و به دیر رسیدن من از روی بی حوصلگی و اضطراب نگاه می کنی!!!! برای رفتن به اداره آب و فاضلاب با من بارها حرف زده ای. اما رئیس مرخصی نمیده. بانک همیشه شلوغ. خیابان همیشه شلوغ. اتاق کار من همیشه شلوغ. و گوشی موبایل ناگهان زنگ می زند: همراه اول گفته است: تولد شما مشترک گرامی مبارک باد!! وقتی که پرینتر خراب است. وقتی که رئیس عصبانی می شود. وقتی که خانه گرم است و کولر ما کار نمی کند. عشق من به این دنیا بیشتر می شود. می روم و قبض آب را می بوسم! فاکتور جریمه را می بوسم. خاک گلدانی را که خشک شده است می بوسم!! دستهای کوچک تو را می بوسم!! و احساس می کنم زیبایی جهان از چشمهای تو به من هجوم آورده است.

گفته بودم که روزها تکرار اندیشه آوری را در پیش گرفته اند این تازگی. و حالا اندیشه ها بارور شده اند و به باور رسیده اند. باور اینکه زندگی با همین روزهایش خوش است. زندگی با گلدانهای خشک خوش است. و بطری خالی آب. و قبض لبریز آب که در دستهای تو به من نگاه می کند!!
+ نوشته شده در
90/03/01ساعت 18:20  توسط علی فیاض
|
| این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این آن جان جان افزاست این یا جنت الماواست این تنگ شکر را ماند این سودای سر را ماند این امروز مستیم ای پدر توبه شکستیم ای پدر ای مطرب داووددم آتش بزن در رخت غم مست و پریشان توام موقوف فرمان توام رستیم از خوف و رجا عشق از کجا شرم از کجا گلهای سرخ و زرد بین آشوب و بردابرد بین هر جسم را جان می کند جان را خدادان می کند ای عشق قلماشیت گو از عیش و خوش باشیت گو خورشید رخشان می رسد مست و خرامان می رسد هر جا یکی گویی بود در حکم چوگان می دود گویی شوی بیدست و پا چوگان او پایت شود آن آب بازآمد به جو بر سنگ زن اکنون سبو |
|
خضر است و الیاس این مگر یا آب حیوان است اینسرمه سپاهانی است این یا نور سبحانی است اینساقی خوب ماست این یا باده جانی است اینآن سیمبر را ماند این شادی و آسانی است ایناز قحط رستیم ای پدر امسال ارزانی است اینبردار بانگ زیر و بم کاین وقت سرخوانی است ایناسحاق قربان توام این عید قربانی است اینای خاک بر شرم و حیا هنگام پیشانی است ایندر قعر دریا گرد بین موسی عمرانی است اینداور سلیمان می کند یا حکم دیوانی است اینکس می نداند حرف تو گویی که سریانی است اینبا گوی و چوگان می رسد سلطان میدانی است اینچون گوی شو بیدست و پا هنگام وحدانی است ایندر پیش سلطان می دوی کاین سیر ربانی است اینسجده کن و چیزی مگو کاین بزم سلطانی است این |
+ نوشته شده در
88/12/16ساعت 18:15  توسط علی فیاض
|
وقتی در خیابانها قدم می زنی
به یاد این می افتی که چه قدر آشنا هستند.
وقتی مردم را می بینی که به کار و زندگی روزانه خود مشغولند
به این فکر می کنی که محیط تو. محیط تکاپوهای همیشگی است.
محیط آنکه بروی.
برگردی.
بسازی.
و باقی بمانی...
چیزی را که در این شهر
زندگی نامیده می شود.

+ نوشته شده در
88/12/15ساعت 19:0  توسط علی فیاض
|
در کن از تن رخت رفتن محرم خواب شبونه!
عشقو تن پوش تنم کن! مثل هر شب عاشقونه!
داخل پرانتز : ( در بعضی کلمات - اگرچه بی نهایت زمینی باشند- باز هم ردپای ملکوت پیداست! )
+ نوشته شده در
88/12/10ساعت 18:44  توسط علی فیاض
|
| پرده بردار ای حیات جان و جان افزای منای شنیده وقت و بیوقت از وجودم نالههادر صدای کوه افتد بانگ من چون بشنویای ز هر نقشی تو پاک و ای ز جانها پاکترچون ز بیذوقی دل من طالب کاری بودبی تو باشد جیش و عیش و باغ و راغ و نقل و عقلتا ز خود افزون گریزم در خودم محبوسترناگهان در ناامیدی یا شبی یا بامدادآن زمان از شکر و حلوا چنان گردم که منامشب از شبهای تنهایی است رحمی کن بیاهمچو نای انبان در این شب من از آن خالی شدمزین سپس انبان بادم نیستم انبان ناندرد و رنجوری ما را داروی غیر تو نیست |
|
غمگسار و همنشین و مونس شبهای منای فکنده آتشی در جمله اجزای منجفت گردد بانگ که با نعره و هیهای منصورتت نی لیک مقناطیس صورتهای منبسته باشم گر چه باشد دلگشا صحرای منهر یکی رنج دماغ و کندهای بر پای منتا گشایم بند از پا بسته بینم پای منگوییم اینک برآ بر طارم بالای منگم کنم کاین خود منم یا شکر و حلوای منتا بخوانم بر تو امشب دفتر سودای منتا خوش و صافی برآید نالهها و وای منزانک از این ناله است روشن این دل بینای منای تو جالینوس جان و بوعلی سینای من |
+ نوشته شده در
88/12/10ساعت 18:39  توسط علی فیاض
|
دارم به این فکر می کنم که اختراع چرخ. اختراح گاری. اختراع موتور بخار. اختراع لوکوموتیو. همه ی اینها چه قدر آدم را به محاصره گرفته اند. و مسافرت. و سفرهای دور و دراز . شاید همه به خاطر همین اختراعات . شاید همه به خاطر اکتشاف یک چیز جدید باشند. تمام
+ نوشته شده در
88/12/10ساعت 17:57  توسط علی فیاض
|
به قلبي نياز است امروز!!
به قلبي تپنده و گرم، كه به جاي قلب سرد و خاموش و خلوت من،
جور بي تپش بودن اين روزها و ناتپندگي مبرم اين شبها و سكوت نابرابر اين فصلها را بر دوش كشد.
به قلب محكم و استواري نياز است اين زمان!
براي برافراشتن مستحكم ترين پيمان ها، و براي بنا نهادن چيزي كه نااميدانه اميد ناميده شد در آن شب ديگر.
و خواسته ي ما حالا ديگر به شعار هاي كوتاه و بي فايده خلاصه نمي شود.
و خواهش امروز ما، ديگر تنها آن كلمه ي سه حرفي تكراري نيست!!
و ما گذشته از هر برهاني براي باقي بودن،
به كيفيت و قدرت تپش ها هم فكر مي كنيم.
به قلبي فكر مي كنيم كه كوچكترين اشاره اش، فوران بلند انگيزه هاست.
به قلبي نيازمنديم كه تاريكترين گوشه اش، با خورشيد برابر است.
و سرما را در او راه نيست.
براي راهي شدن و براي رسيدن آمده ايم.
و به قلبي رونده مي انديشيم.
به ما و به قلب هاي اين چنين ما نگو كه گاهي براي رسيدن بايد نرفت!!!
+ نوشته شده در
87/11/28ساعت 10:57  توسط علی فیاض
|